یکی از راه های یادگیری زبان
انگلیسی استفاده از جملات متداول در مکالمات روزمره می باشد. تجربه ثابت کرده است
که یادگیری دستور زبان و لغات زبان انگلیسی به تنهایی جهت یادگیری این زبان مفید
نمی باشند، بلکه گاهی اوقات نیاز به یادگیری زبان انگلیسی به صورت «جمله
به جمله» شدیدا احساس می شود. در این
بخش تحت عنوان «جملات کلیدی» سعی
می شود که از پرکاربردترین جملات چه در زبان فارسی و چه در زبان انگلیسی، استفاده
شود. لازم به ذکر است اگرچه این جملات ظاهری بسیار ساده دارند ولی تأثیرگزاریشان
در یادگیری زبان انگلیسی غیر قابل تصور می باشد. امید است مورد توجه عزیزان قرار
گیرد.
could he be any more
pathetic
.
این کشور کارش زاره = this counry is going straight to hell
.
وسط حرف من نپر = don't interrupt me
.
به کسی امر و نهی کردن = tell SB what to do ever again
.
کسی را با ماشین رساندن = give SB a ride
.
داشتم پول هام رو جمع میکردم = I was saving my money up
.
اگر مرا نگرفته بودند ( منظور موقع دعوا است ) = If they hadn't pulled me off
.
نان آور خانه = breadwinner
.
من یک آدم معمولی هستم که چیزی برای از دست دادن
ندارم = I'm just an ordinary
guy with nothing to lose
.
یه کم پر ترش کن ( منظور لیوان است ) = put a little more in there
.
من هم بودم خودم رو یادم نمیومد ( در جواب کسی میگه
که بهش گفت من شما رو به یاد نمی آرم )
=I wouldn't
عبارات و جملات کلیدی – 4
« یادگیری زبان به صورت جمله
به جمله »
May God have mercy on
him/her
خدا
رحمتش کنه
☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺
You are driving me crazy
داری
دیوونم میکنی
☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺
Don't worry, everything
will be ok
نگران
نباش, همه چیز درست میشه
☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺
What's wrong with me?
مگه
من چمه؟
☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺☻☻☻☺☺☺
With the exception of .
. .
به
استثناء . . .
جملات کلیدی – 3
عبارات و جملات کلیدی – ٣
« یادگیری زبان به صورت جمله به جمله »
It's up to me to …
بر عهده ی من است که ...
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻
Get out of my face
از جلو چشمم دور شو
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻
If I were in your shoes, …
If I were you, …
اگر جای شما بودم، ...
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻
Keep in mind that …
به خاطر داشته باش که ...
☻☻☻☻☻☻☻☻☻☻
I'm all for it
من کاملا طرفدار اونم
جملات کلیدی – 2
عبارات و جملات کلیدی – 2
« یادگیری زبان به صورت جمله به جمله »
So long, no see
خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
None of your business
به شما ربطی نداره
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
Mind your own business
سرت تو کار خودت باشه
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
That's kind of you
نظر لطف شماست
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
Say hello to ... for me
سلام منو به ... برسون
جملات کلیدی - 1
عبارات و جملات کلیدی – 1
###############
دست از سرم
بردار quit bothering me
*******
از این بهتر
نمیشه it couldn’t be better
*******
گیر آوردنش
مشکله it’s hard to get
*******
خودت را به موش مردگی
نزن stop playing innocent
*******
بساطت رو جمع
کن get your things
*******
هیچ راه دیگه ای
نداریم we have zero option
*******
خیلی کار دارم که باید انجام
بدم I have so much to do
*******
برق
رفت the electricity went off
*******
حالا با هم بی حساب
شدیم now we are even
*******
لطف کردید تشریف
آوردید nice of you to come
اصطلاحات انگلیسی با ترجمه فارسی-گروه h
3752) He is very quick witted
3753) او خیلی بامزه و حاضرجواب است
3754) He is very sloppy
3755) شلخته ست.
3756) He is very watchful of
his flock
3757) او خیلی مواظب گله اش است
3758) He is wet behind the ears
3759) دهنش بوی شیر میده
3760) He is working at the
moment.
3761) اون دارد در این لحظه کار می کند
3762) He is wrapped in his work
3763) سرش به کار خودشه.
3764) He isn’t just anybody
3765) برای خودش آدمیه
3766) He jobbed his brother
into a well-paid post
3767) برادرش را سر یک کار پر در آمدی گذاشته.
3768) he keeps above of the
times
3769) با جریانات روز آشناست
3770) he kicked the bucket
yesterday
3771) دیروز غزل خداحافظی رو خوند
3772) He knew well
3773) اون خوب می دانست
3774) He knows what he is about
3775) حساب کار دستش است
3776) He left yesterday
3777) اون دیروز رفت
3778) He lied about his age
3779) اون در مورد سنش دروغ گفت
3780) he looks angry.
3781) او عصبانی به نظر می رسد
3782) He looks like a drowned
cat
3783) عین موش آب کشیده.
3784) He looks proud
3785) خودشو میگیره
3786) He made a complaint
3787) اون شکایت کرده
3788) he made me cry
3789) او مرا به گریه انداخت
3790) he made me do that
3791) او مرا مجبور به ان کار کرد
3792) he made me very tired
3793) او خیلی خسته ام کرد
3794) He makes faces
3795) دهن کجی میکنه
3796) He makes you laughf your
head off.
3797) از خنده روده برت می کند
3798) He must have studied very
well
3799) او باید خیلی خوب درس خوانده باشد
3800) he offered me a good job
3801) اون شغل خوبی به من پیشنهاد کرد
Good Luck! Take Care and Enjoy Your
Life!
- A poor workman blames his tools.
عروس نمی توانست برقصد، می گفت زمین کج است!
- A bird in the hand is worth two in the bush.
سیلی نقد به از حلوای نسیه!
- Absence makes the heart grow fonder.
دوری و دوستی!
- A cat may look at a king.
به اسب شاه گفته یابو!
- A coward dies a thousand times before his death.
ترس برادر مرگ است!
- Actions speak louder than words.
به عمل کار بر آید، به سخندانی نیست!
- A fool and his money are easily parted.
تا ابله در جهان هست، مفلس در نمی ماند.
- A fox smells its own lair first.
تا چوب را بلند کنی، گربه دزده فرار می کند!
- A friend in need is a friend indeed.
دوست آن است که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی
- After a storm comes a calm.
بعد از خشم، پشیمانی است.
- A good beginning makes a good ending.
- All's well that ends well.
خشت اول گر نهد معمار کج / تا ثریا می رود دیوار کج
- A jack of all trades is master of none.
همه کاره و هیچ کاره!
- A miss by an inch is a miss by a mile.
آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب!
- A penny saved is a penny earned.
قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود.
- A person is known by the company he keeps.
تو اول بگو با کیان دوستی / پس آنگه بگویم که تو کیستی
- A picture is worth a thousand words.
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن / شنیدن کی بود مانند دیدن؟
- A rolling stone gathers no moss.
بر سنگ گردان نروید نبات.
- A sound mind in a sound body.
عقل سالم در بدن سالم است.
- All that glitters is not gold.
هر گردی، گردو نیست!
- All things come to he who waits.
گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازی!
- An ounce of prevention is worth a pound of cure.
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
- Ask and you shall receive.
پرسان پرسان می روند هندوستان!
- As you make your bed, so you must lie in it.
خودکرده را تدبیر نیست.
آش کشک خالته، بخوری پاته، نخوری پاته!
- As you sow, so shall you reap.
هر چه بکاشتی تو، همان بدروی!
- A word to the wise is enough.
در خانه گر کس است، یک حرف بس است!
- A word spoken is past recalling.
تیری که رها شد به چله باز نگردد.
h
3702) He is just using you
3703) اون فقط داره از شما سواستفاده می کنه
3704) He is learning Arabic
3705) اون داره عربی یاد می گیره
3706) He is like a bat out of hell
3707) مثل جن بو داده
3708) He is loaded with money
3709) ادم خرپول
3710) He is moving out very
shortly to a new house
3711) بزودی از این خونه بلند میشن.
3712) he is no fool
3713) آنقدرها هم احمق نیست
3714) He is not a bit like you
3715) یک ذره هم به تو نرفته
3716) He is not able to see
further than the end of his nose
3717) بیشتر از نوک بینی اش را نمی بینه.
3718) He is not easily
flattered
3719) با چاپلوسی نمی توان با اون کنار اومد
3720) He is nothing but a paper
tiger
3721) اون فقط ادای ببر رو در می یاره
3722) He is old and will never
change the way he does think
3723) اون پیر است و طرز فکرش را هرگز عوض نخواهد
کرد
3724) He is on leave
3725) او درمرخصی است
3726) He is on the phone
3727) داره با تلفن حرف میزنه
3728) He is only two years old
3729) اون تنها دو سال دارد
3730) He is out of job
3731) بیکاره.
3732) He is over the hill
3733) اون سن و سالی ازش گذشته
3734) He is post master at
3735) طرف خدای فلان کار است
3736) He is quick to answer
3737) او جواب را آماده دارد
3738) He is really
present-minded
3739) او واقعا حضور ذهن خوبی دارد
3740) He is rolling in money
3741) رو پول غلط می خوره.
3742) he is so behind
3743) طرف شوته
3744) He is such a meat head
3745) او از آن کله پوک هاست
3746) He is such a yes-man
person
3747) بله قربان گو ست.
3748) he is the bearer of a
secret letter
3749) او حامل نامه محرمانه ای است
3750) he is under his wife's
thumb
3751) تحت کنترل همسرشه
h
3652) He is an imposter
3653) آدم دغل باز و شیادیه.
3654) he is an understanding
boy
3655) پسر فهمیده ای است
3656) He is anything but a writer
3657) همه کاره هست ، الا نویسنده
3658) He is as bold as a brass
3659) رویش سنگ پای قزوین است!
3660) He is as cool as a
cucumber
3661) مثل سیب زمینی بی رگ.
3662) He is as well known as
the village pump
3663) مثل گاو پیشانی سفید
3664) He is behind the times
3665) او دارای افکار کهنه ای است
3666) He is blind in one eye
3667) یک چشمش نابینا است
3668) He is born poet
3669) اما تو چیز دیگری!!
3670) he is bound to europe
3671) عازم اروپا است
3672) he is brainless
3673) آدم بی کله
3674) He is charming
3675) مهره مار داره.
3676) He is cross-eyed
3677) او چشماش چپه
3678) He is down on his luck
3679) بخت از او برگشته است
3680) He is down with flu
3681) آنفولانزا از پا انداخته ش.
3682) He is extremely sly
3683) آدم هفت خط.
3684) He is going for ten
3685) همین روزا وارد ده سالگیش میشه.
3686) He is going to wash his
car
3687) او قصد دارد اتومبیلش را بشوید
3688) He is growing fast
3689) داره زودی قد میکشه.
3690) he is impossible
3691) اون غیر قابل تحمله
3692) he is in advance of his
time
3693) افکارش از زمان خودش جلوتر است
3694) he is in good condition
3695) خوب مانده
3696) He is in prison for
accepting bribes
3697) اون به خاطر قبول رشوه در زندان است
3698) He is in the habit of
lying
3699) به دروغگوئی عادت داره.
3700) He is itching for a fight
3701) تنش برای دعوا می خاره.
تفنگ
بادی popgun
کسی
را به یاد چیزی انداختن remind
some one of something
هیچ
تصویری نمیتواند زیبایی او را به حد کافی وصف کند No picture could adequately render her beauty
به
خدا حساب پس دادن Render and
account to God
در
مقابل بدی نیکی کردن Render
good for evil
احترام
قائل شدن ) برای) Hold
in respect
به
کسی اختیار بیشتر دادن Give someone more rope
رموز
کار رو دانستن یا ئارد بودن Know the ropes
در
پس پرده- نهانی behind the scene
افلاطون
و مکتب او plato and his
school
گل
زدن – امتیاز آوردن Make a score
انبوهی
از مردم scores of people
آزادی
عمل – فرصت Scope
Give someone full
scope به کسی اختیار
تام دادن
فکری
را به کسی قبولاندن Sell an idea to sb
بطری
را خوب تکان بده Give the bottle a good shake
جای
تاسف است What
a shame
غرق
در تفک Lost in thought
به
موئی بنده Hang by a threat
ازدواج
آنها در خطره Their marriage is on the rocks
غرق
پول بودن be
rolling in money
آستینهات
رو بالا بزن Roll up your sleeves
ریشه
ی مشکلات ما The
root of our problems
مشت
و مال دادن – ماساژ دادن rub down
سرو
صدا - جنجال Row
دعوا
به پا کردن Kick
up a row
صحنه
نبرد the scene of battle
صحنه
جرم the scene of crime
هر
روز (بی رد خور ) every single day
هفت
گناه کبیره the seven deadly sins
لبخند
حاکی از خشنودی a smile of satisfaction
مورد
مطالعه قرار دادن Make a study of something
رای
موافق a yes vote
سالی
به دوازده ماه year in year out
به
یه نفر دیگه سپردن Hand it to another one
ضد
حال bummer!
موقع
بد بختی dark
times
You must keep it
absolutely secret
همزاد
another you
کیفهارو
بنداز پایین Drop the bags down
خودتو
نشون دادی! Represented , man!
به
زمان دیگر موکول کردن – به تاخیر انداختن Put
off to a later time
بد
رفتاری تو خشم منو برانگیخت Your
bad manner sent me into a rage
به
مبارزه تن به تن دعوت کردن Challenge someone to a duel!
مسخره
بازی رو بزار کنار Cut the comedy!
مهربون
باش Have a heart!
سر
وقت رسیدن Beat the clock
روز
گار بام چپ افتاده Cards
stuck against me
Next
|
I did it to spite him
|
از لج او این کار رو کردم
|
|
|
|
|
we missed you
|
جات خالی بود
|
|
آHe evaded to answer
|
از جواب طفره رفت
|
|
The shorter is the better
|
هرچی کوتاه تر بهتر
|
|
|
|
|
I'd wager that, if anything, people's tastes are getting
more diverse these days than they used to be.
من مطمئنم، تازه....ذائقه مردم روز بروز داره نسبت به
گذشته تغییر میکنه
|
In this case you will only be
responsible for the balance, if anything.
تازه.....در این حالت فقط تو مسئول بدهی خواهی شد
|
|
کنار آمدن
|
To compromise
|
|
طفره رفتن از سئوال
|
To evade question
|
|
|
1
|
|
To comfort (console) someone.
|
|
با من لج است
|
2
|
|
He has a grudge against me.
|
|
حق دارم که با اولج باشم
|
3
|
|
I owe her a grudge
|
|
سر لج افتادن
|
4
|
|
To do something in a pique .
|
|
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
|
5
|
|
To do something in a pique .
|
|
با کسی لج افتادن
|
6
|
|
To pick on someone . To have it in
for someone .
|
|
|
7
|
|
|
|
|
|
|
|
|
همچین کارزیاد آسانی هم نیست
|
2
|
|
It takes a bit of doing.
|
|
دوستت را همراه بیاور
|
3
|
|
Bring your friend along.
|
|
باید برنامه هایتان را هم آهنگ کنید
|
4
|
|
You ought to coordinate(harmonize)
your plans (programs).
|
|
هماهنگی رنگها درطبیعت بسیار جالب
است
|
5
|
|
The color harmony in nature is
very interesting.
|
|
به اتفاق (همراه )
|
6
|
|
Accompanied by. Together with .
|
|
احتیاطا"چترهمراه ببرید
|
7
|
|
Take an umbrella just in case.
|
|
مدنتهااست با هم اختلاف دارند
|
8
|
|
They have had their differences
for a long time .
|
|
اشکال درهمین جااست
|
9
|
|
There is the rub.
|
|
هم اکنون اطلاع رسید که …
|
10
|
|
We just received word that ...
|
|
من همیشه سر حرفم می ایستم
|
11
|
|
I always stick to my word.
|
|
نه بابا اینقدر هم بد نیست
|
12
|
|
It cant be all that bad.
|
|
همانطور که دربالاآمده است ( اشاره
شده است )
|
13
|
|
As stated above.
|
|
بد نیست شما هم بیایید
|
14
|
|
It might be a good idea for you to
come .
|
|
وضع دارد بد ترهم می شود
|
15
|
|
It is going from bad to worse .
|
|
می خواهم استیکم خوب پخته با شد
|
16
|
|
I want my steak well done.
|
|
کتابهایم همه پرت وپلاشده اند
|
17
|
|
My books are all scattered.
|
|
پشت سر هم
|
18
|
|
Successively. Ceaselessly.
Unintereupted.
|
|
پشت سرهم سیگار می کشد
|
19
|
|
He is a chain smoker.
|
|
پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن
،دوپهلو صحبت کردن )
|
20
|
|
To quibble and equivocate.
|
|
این عادت ازسرش افتاد
|
1
|
|
He outgrew this habit.
|
|
عادت به استعمال دخانیات
|
2
|
|
The habit of smoking.
|
|
به چیز های بد خودت راعادت
نده
|
3
|
|
Dont let yourself get into
bad habits.
|
|
بد عادت شده است
|
4
|
|
He is making a habit of it
.
|
|
ترک عادت کردن
|
5
|
|
To break (give up) a
habit.
|
|
کاری راطبق عادت( همیشگ? )
انجام دادن
|
6
|
|
To do something(act)from
force of habit
|
|
به چیزی عادت داشتن
|
7
|
|
To be used (accustomed) to
something.
|
|
عادت دارم جمعه ها صبح دیر
از خواب بیدار می شوم
|
8
|
|
I am in the habit of
sleeping late on Friday mornings.
|
|
روی عادت دروغ می گوید
|
9
|
|
She is a habitual liar.
|
|
یواش یواش عادت خواهم کرد
|
|
|
|
|
آب
که ازسر گذشت چه یک وجب چه صد وجب
|
1
|
|
In
for a penny, in for a pound.
|
|
دل
کسی راآب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
|
2
|
|
To
tantalize someone .To keep someoneguessing .
|
|
آخر
سر (آخر دست )
|
3
|
|
In
the end.
|
|
آرام
وخونسرد است
|
4
|
|
He
is calm and composed.
|
|
نمی
دانم چه بسرش آمد
|
5
|
|
I
dont know what became of him .
|
|
خانه
رابه اسم پسرش کرد
|
6
|
|
He
made over the house to his son .
|
|
اصلاح
کردن (موی سر )
|
7
|
|
To
get a haitcut.
|
|
ما
را به درد سر خواهد انداخت
|
8
|
|
It
will get us into trouble.
|
|
حساب
سر انگشتی
|
9
|
|
A
rough (crude)estimate.
|
|
انگشت
نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
|
10
|
|
To
be conspicuous.
|
|
من
همیشه سر حرفم می ایستم
|
11
|
|
I
always stick to my word.
|
|
باد
سردی می وزد
|
12
|
|
A
cold wind is blowing.
|
|
سربا
رکسی بودن
|
13
|
|
To
be living off someone.
|
|
از
بالای سرم رد شد
|
14
|
|
It
passed over my head.
|
|
بد
کسی راگفتن(پشت سر کسی غیبت کردن )
|
15
|
|
To
backbite a person .
|
|
سرمیز
رابلند کن
|
16
|
|
Lift
up the table.
|
|
خوشحالم
از اینکه شما راسرپا وسر حال می بینم
|
17
|
|
I
am glad to see you up and about.
|
|
از
خجالت سرش راپایین انداخت
|
18
|
|
He
hung his head in shame.
|
|
سروصد
ا حواسم را پرت می کند
|
19
|
|
The
noise distracts my attention .
|
|
خیلی
بسرو وضع خود می پردازی
|
20
|
|
She
takes great care of her appearance
|
|
|
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
|
NEXT>>
|
|
کلمه مورد جستجو : روشن
|
آتش روشن کردن
|
1
|
|
To light ( kindle) a fire.
|
|
تکلیف کاری راروشن ( یکسره
) کردن
|
2
|
|
To settle the issue one
way or the other.
|
|
چراغهای هواپیما خاموش ?
روشن می شدند ( چشمک می زدند )
|
3
|
|
The lights of the aircraft
were blinking.
|
|
آتش روشن کردن
|
4
|
|
To light a fire .
|
|
چراغ ( رادیو ?تلویزیون
وغیره )? راروشن کردن
|
5
|
|
To turn on the
light(radio, T.V).
|
|
اتوموبیل راروشن کردن
|
6
|
|
To start (switch on ) the
car (engine).
|
|
مثل روز روشن است (?پرواضح
است )?
|
7
|
|
It stickd out a mile. It
is crystal clear .It is as clear as daylight.
|
|
درروز روشن
|
8
|
|
In broad daylight.
|
|
رنگ سبز روشن
|
9
|
|
Light green.
|
|
افکار روشنی داشتن
|
10
|
|
To have enlightened ideas.
To be an intellectual.
|
|
گرگ ومیش (?تاریک وروشن )
|
11
|
|
Twilight . In the dusk of
the evening .
|
|
هر چ? تو بگویی دراین
فروشگاه می فروشند ( دارند )
|
12
|
|
You name it , they have it
in thes department store.
|
|
معنی و مفهوم این کلمه روشن
نیست
|
13
|
|
The sense of this word is
not clear .
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : خاموش
|
آتش راخاموش کردن
|
1
|
|
To extinguish ( put out )
a fire.
|
|
پیش از رفتن چراغ را خاموش
کن
|
2
|
|
Turn off the light before
you leave.
|
|
خاموش (?ساکت ) !
|
3
|
|
Quiet!silence!
|
|
چراغ ( تلویزیون ? رادیو
وغیره ) راخاموش کردن
|
4
|
|
To turn off the
lights.(T.V.,radio).
|
|
آتش را خاموش کردن
|
5
|
|
To extinguish a fire.
|
|
چراغهای هواپیما خاموش ?
روشن می شدند ( چشمک می زدند )
|
6
|
|
The lights of the aircraft
were blinking.
|
|
تو دهن کسی زدن (?اورا
خاموش وخفه کردن )
|
7
|
|
To squash someone .
|
|
The fire diedآتش
خاموش شد
|
8
|
|
موها را خاموش کردن
|
|
To dye ones hair.
|
|
|
|
ابروهای
پرپشت
|
1
|
|
Bushy(hairy)
eyebrows.
|
|
بد
کسی راگفتن(پشت سر کسی غیبت کردن )
|
2
|
|
To
backbite a person .
|
|
در
پشت پرده چه خبر است ؟
|
3
|
|
What
is going on behind the scenes?
|
|
به
پشت بخوابید
|
4
|
|
Sleep
(lie down) on your back.
|
|
پشت
سر هم
|
5
|
|
Successively.
Ceaselessly. Unintereupted.
|
|
پشت
سرهم سیگار می کشد
|
6
|
|
He
is a chain smoker.
|
|
به
کسی پشت پا زدن
|
7
|
|
To
trip up someone.
|
|
پشت
هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
|
8
|
|
To
quibble and equivocate.
|
|
پشت
دست خود را داغ کردن ( توبه کردن )
|
9
|
|
To
vow never to do it again.
|
|
پشت
سر کسی حرف زدن
|
10
|
|
To
talk behind someones back.
|
|
پشتش
رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
|
11
|
|
He
turned his back on us.
|
|
ببخشید
پشتم به شماست
|
12
|
|
Please
excuse my back.
|
|
پشت
کار داشتن
|
13
|
|
To
persevere. To have push.
|
|
برای
هفت پشتم بس است !
|
14
|
|
I
have had enough, thanks a lot !
|
|
از
پشت به کسی حمله کردن
|
15
|
|
To
attack someone from the back.
|
|
خدا
پشت وپناهت باشد
|
16
|
|
may
the Lord be your refuge and protector.
|
|
پشت
حریف را بخاک رساندن (?بر اوپیروز شدن )
|
17
|
|
To
floor an adversary.
|
|
پشت
دستش را داغ کرده که دیگ? قمار نکند
|
18
|
|
He
has vowed not to gamble again.
|
|
همه
راجع به او (?پشت او )?صحبت می کنند
|
19
|
|
She
is the talk of the town .
|
|
پشت
صحنه
|
20
|
|
Behind
the scene.
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو
: قبل
|
اطلاع
قبلی یک ماهه
|
1
|
|
A
one-month notice.
|
|
قبل
از خرید امتحانش کن
|
2
|
|
Examine
it first before buying.
|
|
یک
سنگواره (فسیل ) ماقبل تاریخ
|
3
|
|
A
prehistoric fossil.
|
|
سعی
کن قبل از تاریک شدن بیایی منزل
|
4
|
|
Try
to be home before dark.
|
|
این
برایم خبر جدیدی نیست (?قبلا"می دانستم )
|
5
|
|
Thats
no news to me.
|
|
درست
چند لحظه قبل شام خوردم
|
6
|
|
I
just had dinner.
|
|
قبل
از جمعه آنرا به من برسان
|
7
|
|
Get
it to me before Friday .
|
|
قبل
از اصلاح صورتش را کف صابون مالید
|
8
|
|
He
latherd his chin before shaving.
|
|
فوتبالیستها
دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
|
9
|
|
He
was engrossed in conversation .
|
|
بدون
فکر قبلی اقدامی نکنید
|
10
|
|
Do
not do any thing without due reflection .
|
|
قبل
ازخوابیدن کاغذهایش را مرتب کرد
|
11
|
|
He
put his papers in order before going to bed .
|
|
موجودات
ماقبل تاریخ
|
12
|
|
The
prehistoric creatures .
|
|
|
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
|
NEXT>>
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : تا
|
آب شیرین (تازه )؛آب میوه
|
1
|
|
fresh water ; fruit juice.
|
|
دهانم آب می افتاد
|
2
|
|
My mouth watered.
|
|
با آب وتاب صحبت کردن
|
3
|
|
To speak elaborately.
|
|
وقتی که خوب آبها از آسیاب
افتاد
|
4
|
|
When the dust settles.
|
|
آب شدن دل (بی تاب شدن )
|
5
|
|
To be dying with
anticipation.
|
|
بهترین موفقیتها رابرایتان
آرزومی کنم
|
6
|
|
I wish you the best of
luck.
|
|
آفتاب به آفتاب
|
7
|
|
Every single day. Day in
day out.
|
|
مثل پنجة آفتاب ( بسیار
زیبا )
|
8
|
|
Ravishingly beautiful.
|
|
آفتابی شدن (خود رانشان
دادن )
|
9
|
|
To come into the open.
|
|
درسمت آفتاب رو
|
10
|
|
on the sunny side .
|
|
آفتابب دادن لباس ،( ملحفه
وغیره )
|
11
|
|
To air the clothes
(bed-sheets etc).
|
|
.با آمدن (فرارسیدن )تابستان
|
12
|
|
With the onset of summer.
|
|
لطفا"بروکتاب رابیاور
|
13
|
|
Please fetch the book.
|
|
آهسته صحبت کردن ( با صدای
کوتاه ،یواش )
|
14
|
|
To speak in a low voice.
|
|
باید برنامه هایتان را هم
آهنگ کنید
|
15
|
|
You ought to
coordinate(harmonize) your plans (programs).
|
|
تا ابد (تا ابد ،ابد الدهر
)
|
16
|
|
Forever and ever.Forever
and a day.
|
|
اقدامتان اثر مطلوب بخشید
|
17
|
|
your action produced the
desired effect
|
|
باید بقول خودتان احترام
بگذارید
|
18
|
|
You must have respect for
your promises.
|
|
من دراختیار تان هستم
|
19
|
|
I am at your disposal.
|
|
ازصبح تا ظهر
|
20
|
|
From morning till noon .
|
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : ارزش
|
پیشنهادتان ارزش عملی
چندانی ندارد
|
1
|
|
Your proposal has little
practical value .
|
|
حرفهای صد تا یک غاز ( بی
ارزش )?
|
2
|
|
A lot of trite (
trivialities ) .
|
|
|
کلمه مورد جستجو
: رو
|
مثل
آب مشروب می خورد
|
1
|
|
It
melts in the mouth.
|
|
دل
کسی راآب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
|
2
|
|
To
tantalize someone .To keep someoneguessing .
|
|
بدجوری
آبرویم خواهد رفت
|
3
|
|
I
will be greatly ( badly ) disgraced.
|
|
آبروی
کسی راریختن
|
4
|
|
To
discredit (expose) someone.
|
|
روی
تو حساب می کنم نگذار آبرویم برود
|
5
|
|
I
am counting(relying) on you, dont let me down.
|
|
برای
حفظ آبرواینگار راکرد
|
6
|
|
He
did it to save his face.
|
|
آتش
روشن کردن
|
7
|
|
To
light ( kindle) a fire.
|
|
ثروت
ملی را آتش زدن (برباد دادن )
|
8
|
|
To
squander tyhe national wealth.
|
|
آخرین
روز مدرسه
|
9
|
|
The
last school day.
|
|
ورود
برای عموم آزاد است
|
10
|
|
Open
to the publice.
|
|
اکنون
آزادید بروید.
|
11
|
|
You
are free to go now.
|
|
درسمت
آفتاب رو
|
12
|
|
on
the sunny side .
|
|
چشم
و ابرو آمدن (نازو غمزه ).
|
13
|
|
To
make eyes.
|
|
از
آن دروغگوهاست
|
14
|
|
He
is a big (an inveterate) lair.
|
|
آورده
اند که (چنین روایت کنند )…
|
15
|
|
The
story goes that …
|
|
لطفا"بروکتاب
رابیاور
|
16
|
|
Please
fetch the book.
|
|
خم
به ابرو نیاوردن
|
17
|
|
Not
to turn a hair.Not to bat an eyelid.
|
|
زیر
ابرو برداشتن
|
18
|
|
To
pluck ones eyebrows.
|
|
ابروهای
پرپشت
|
19
|
|
Bushy(hairy)
eyebrows.
|
|
اتفاقات
(رویدادهای )اخیر
|
20
|
|
The
recent incidents.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
|
NEXT>>
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : محض
|
محض شوخی (?حرف غیر جدی
)?گفتن
|
1
|
|
Have ones tongue in ones
cheek.
|
|
محض خاطر شما
|
2
|
|
For your sake .
|
|
این کار اتلاف وقت محض است
|
3
|
|
This is a sheer waste of
time .
|
|
به محض ورود نطقی ایراد کرد
|
4
|
|
Upon his arrival , he
delinered a speech .
|
|
حماقت محض است
|
5
|
|
It is sheer folly.
|
|
محض خاطر خانواده اش این
کاررا کرد
|
6
|
|
He did it for the sake of
his family .
|
|
محض خاطر خدا
|
7
|
|
For Gods ( goodness ,
pitys , meucys ) sake .
|
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : زود
|
هرکس اول (زودتر ) بیاید
زودتر کارش انجام می شود
|
1
|
|
First come first served.
|
|
این پرتقالها پوستشان زود
کنده می شود
|
2
|
|
These oranges peel easily.
|
|
زود یک دکتر پیدا کن بیاور
|
3
|
|
Fetch a doctor at once.
|
|
یک فکر وخیال زود گذری بود
|
4
|
|
It was just a passing
fancy.
|
|
باید صبح زود راه بیافتم (
حرکت کنم )?
|
5
|
|
I must make an early
morning start.
|
|
صبحها زود ازخواب بلند می
شود ( سحر خیز است )?
|
6
|
|
He is an early riser.
|
|
برو وزود برگرد
|
7
|
|
Go and come back soon
(quickly).
|
|
خیلی زود رنج است
|
8
|
|
She is very touchy.
|
|
دیر یا زود خواهد فهمید
|
9
|
|
Sooner or later , he will
find out .
|
|
صبح زود
|
10
|
|
Early in the morning.
|
|
باید زودتر به من می گفتی
|
11
|
|
You should have told me
earlier.
|
|
زود باش زهرمارکن (?بخور) !
|
12
|
|
Eat the damned thing!
|
|
به اوبسپارید که زود مراجعت
کند
|
13
|
|
Impress on (instruct) her
to return quickly . urge her to come back soon .
|
|
تا آنجا که می شود زود بیا
|
14
|
|
Come as quickly as
possible.
|
|
طولش نده (زود باش )
|
15
|
|
Dont be long.Step on it
.Dont take long over it .Get a move on.
|
|
بنزین ماده فراری است (?زود
می پرد )?
|
16
|
|
Gasoline is volatile .
|
|
با لا غیرتا"زود بیا
|
17
|
|
For petes sake , come
early .
|
|
لذتها وخوشیهای زود گذر
(?گذرا)?
|
18
|
|
Transient ( ephemeral )
pleasures .
|
|
گول خوشیهای خیالی وزود گذر
را خوردن
|
19
|
|
To live in a fools
paradise .
|
|
آیا این جنس زود لکه (لک )?
می افتد ?
|
20
|
|
Does this material stain
easily ?
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : فرار
|
.با آمدن (فرارسیدن )تابستان
|
1
|
|
With the onset of summer.
|
|
درتاریکی شب فرار کردند
|
2
|
|
They escaped under cover
of darkness.
|
|
برایم بگ? چطور فرار کردی
|
3
|
|
Tell me hpw you escaped.
|
|
بگو ببینم چطور فرار کردی ?
|
4
|
|
Tell me how you escaped?
|
|
از زندان فرار کردن
|
5
|
|
To beak jail .
|
|
سگ زنجیرش را باز کرد وفرار
کرده است
|
6
|
|
The dog has broken loose .
|
|
از مدرسه فرار کرد
|
7
|
|
He ran away from scool .
|
|
موفق به فرار شد
|
8
|
|
I made good my escape .
|
|
فرار را بر قرار ترجیح دادن
|
9
|
|
To turn tail . To show a
clean pair of heels .
|
|
این لغت خیلی فرار است
(?درحافظه باقی نمی ماند )?
|
10
|
|
This is an elusive word .
|
|
بنزین ماده فراری است (?زود
می پرد )?
|
11
|
|
Gasoline is volatile .
|
|
زندانی فراری
|
12
|
|
The fujitive ( elusive )
prisoner .
|
|
دراین قرار داد هیچ را ?
فراری برای طرفین نیست
|
13
|
|
In this contract , there
are no loopholes for either party .
|
|
راههای فرار را مسدود کردن
|
14
|
|
To block the escape
routes.
|
|
پله های فرار (?درهای خروجی
برای مواقع اضطراری )
|
15
|
|
Emergeny exit .
|
|
فرار کردم رفتم که مبادا
دیده بشوم
|
16
|
|
I ran away lest I should
be seen .
|
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : بس
|
نه ماه آبستن است
|
1
|
|
She is nine months gone (
pegnant).
|
|
آبستن (باردار) است
|
2
|
|
She is
pregnant(expecting).
|
|
اوضاع آبستن حوادث است
|
3
|
|
The situation is filled
with impending troubles (incidents).
|
|
از آشنایی با شما بسیار
خوشوقت شدم
|
4
|
|
I am very glad to have
made your acquaintance.
|
|
مثل پنجة آفتاب ( بسیار
زیبا )
|
5
|
|
Ravishingly beautiful.
|
|
.با آمدن (فرارسیدن )تابستان
|
6
|
|
With the onset of summer.
|
|
نمی دانم چه بسرش آمد
|
7
|
|
I dont know what became of
him .
|
|
هماهنگی رنگها درطبیعت
بسیار جالب است
|
8
|
|
The color harmony in
nature is very interesting.
|
|
احتمال وجود راه حلی بسیار
ضعیف است
|
9
|
|
The chances of a soloution
are bleak.
|
|
بستگش به اراده (تصمیم )شما
دارد
|
10
|
|
It depends on your
decison.
|
|
امید خودرا به چیزی بستن
|
11
|
|
To set ones hopes on
something.
|
|
از اول شروع کردن ( از اول
بسم الله )
|
12
|
|
To start from scratch.
|
|
اودیگر بارش را بسته است (
ازنظر مالی تأمین است )
|
13
|
|
He has feathered his
nest.He has lined his pocket.
|
|
راه بسته بود
|
14
|
|
The road was blocked.
|
|
اسب رابدرخت بستن
|
15
|
|
To tie the horse to the
tree.
|
|
قراردادی بستن
|
16
|
|
To conclude an agreement
(contract).
|
|
چیزی را به کسی بستن (نسبت
دادن )
|
17
|
|
To pin something on
someone .
|
|
چمدان بستن
|
18
|
|
To pack a suitcase.
|
|
دررا بست ورفت
|
19
|
|
He shut the door and left.
|
|
حالادیگر حسابمان پاک شد (نه
بدهکار نه بستانکار )
|
20
|
|
We are now quits.We are
now even .The slate is now cleaned.
|
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
NEXT>>
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : جا
|
بدون اجازه شوهرش آب نمی
خورد
|
1
|
|
she doesnt even cough
without her husband s permission(consent)
|
|
ازخجالت آب شدم
|
2
|
|
I blushed with shame.Iwas
terribly ashamed.
|
|
آرام نمی گیرد (یک جابد نمی
شود )
|
3
|
|
He is restless. He cant
keep still.
|
|
آرزویش عملی شد (جامه عمل
گرفت )
|
4
|
|
His wish was fulfilled.
|
|
مطبوعات ( تجارت ،بندر )
آزاد
|
5
|
|
Free pree (trade,port).
|
|
کاری را به آسانی انجام
دادن
|
6
|
|
To do something with
ease(easily).
|
|
هماهنگی رنگها درطبیعت
بسیار جالب است
|
7
|
|
The color harmony in
nature is very interesting.
|
|
حیات ابد (زندگی جاویدان )
|
8
|
|
To the end of time.
|
|
آمدن اوبه اینجا
کاملا" اتفاقی بود
|
9
|
|
His coming here was quite
accidental.
|
|
اتفاقا" من آنجا بودم
وقتیکه …
|
10
|
|
I happened to be there
when ….
|
|
اثری بجا نگذاشت
|
11
|
|
He left no trace
(mark,evidence).
|
|
اثر علمی جاویدان
|
12
|
|
An immortal scientific
work.
|
|
دزد از خود اثری بجا نگذاشت
|
13
|
|
The thief left no cluse.
|
|
خانه ای رااجاره دادن
|
14
|
|
To let (rent out) a house.
|
|
خانه ای رااجاره کردن
|
15
|
|
To rent(lease) a house.
|
|
اتومبیل اجاره ای (کرایه
شده )
|
16
|
|
Rented (rental) car.
|
|
اجاره نامه (قرار داد اجاره
)
|
17
|
|
Lease (rental) agreement.
|
|
اجاره خانه ام ماهی 2000
تومان است
|
18
|
|
My rent is 2000 tomanas
per month.
|
|
جعبه ها رابا احتیاط جابجا
کنید
|
19
|
|
Handle the boxes with
care.
|
|
ادبت کجاست ؟
|
20
|
|
Where are your manners ?
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو
: قهر
|
با
هم قهر هستیم
|
1
|
|
We
are not on speaking terms .
|
|
قهر
کردورفت
|
2
|
|
He
walked out in anger ( protest ) .
|
|
قهرا"
وجبرا"
|
3
|
|
By
violence brute force .
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو
: سر
|
آب
که ازسر گذشت چه یک وجب چه صد وجب
|
1
|
|
In
for a penny, in for a pound.
|
|
دل
کسی راآب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
|
2
|
|
To
tantalize someone .To keep someoneguessing .
|
|
آخر
سر (آخر دست )
|
3
|
|
In
the end.
|
|
آرام
وخونسرد است
|
4
|
|
He
is calm and composed.
|
|
نمی
دانم چه بسرش آمد
|
5
|
|
I
dont know what became of him .
|
|
خانه
رابه اسم پسرش کرد
|
6
|
|
He
made over the house to his son .
|
|
اصلاح
کردن (موی سر )
|
7
|
|
To
get a haitcut.
|
|
ما
را به درد سر خواهد انداخت
|
8
|
|
It
will get us into trouble.
|
|
حساب
سر انگشتی
|
9
|
|
A
rough (crude)estimate.
|
|
انگشت
نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
|
10
|
|
To
be conspicuous.
|
|
من
همیشه سر حرفم می ایستم
|
11
|
|
I
always stick to my word.
|
|
باد
سردی می وزد
|
12
|
|
A
cold wind is blowing.
|
|
سربا
رکسی بودن
|
13
|
|
To
be living off someone.
|
|
از
بالای سرم رد شد
|
14
|
|
It
passed over my head.
|
|
بد
کسی راگفتن(پشت سر کسی غیبت کردن )
|
15
|
|
To
backbite a person .
|
|
سرمیز
رابلند کن
|
16
|
|
Lift
up the table.
|
|
خوشحالم
از اینکه شما راسرپا وسر حال می بینم
|
17
|
|
I
am glad to see you up and about.
|
|
از
خجالت سرش راپایین انداخت
|
18
|
|
He
hung his head in shame.
|
|
سروصد
ا حواسم را پرت می کند
|
19
|
|
The
noise distracts my attention .
|
|
خیلی
بسرو وضع خود می پردازی
|
20
|
|
She
takes great care of her appearance
|
|
|
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
NEXT>>
|
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : آشنا
|
از آشنایی با شما بسیار
خوشوقت شدم
|
1
|
|
I am very glad to have
made your acquaintance.
|
|
لین اسم به گوشم آشناست
|
2
|
|
The name rings at bell.
|
|
پارسال دوست امسال آشنا
|
3
|
|
Loge time no see ! Hello
Stranger !
|
|
با کدام زبان خارجی
آشناهستید ؟
|
4
|
|
What foreign language do
you speak ?
|
|
آدم دیر آشنایی است
|
5
|
|
He is reserved and aloof .
|
|
کم وبیش با این منطقه آشنا
هستم
|
6
|
|
I know the area more or
less .
|
|
|
|
|
|
<<PREVIOUS
NEXT>>
|
|
|
|
|
کلمه مورد جستجو : شما
|
از آشنایی با شما بسیار
خوشوقت شدم
|
1
|
|
I am very glad to have
made your acquaintance.
|
|
بستگش به اراده (تصمیم )شما
دارد
|
2
|
|
It depends on your
decison.
|
|
اسم شما چیست ؟
|
3
|
|
What is your name ?
|
|
اگر بجای شما بودم …
|
4
|
|
If I were in your place...
|
|
بد نیست شما هم بیایید
|
5
|
|
It might be a good idea
for you to come .
|
|
خوشحالم از اینکه شما
راسرپا وسر حال می بینم
|
6
|
|
I am glad to see you up
and about.
|
|
درست پیش پای شما رفت
|
7
|
|
He left just before you
arrived.
|
|
ببخشید پشتم به شماست
|
8
|
|
Please excuse my back.
|
|
از شما چه پنهان …
|
9
|
|
Just between you and me...
|
|
از شما خیلی تعریف می کرد
|
10
|
|
He Spoke very highly of
you.
|
|
تنها (فقط )شما می توانید
کمکم کنید
|
11
|
|
You alone can help me.
|
|
توصیه شما رابه ما کرده اند
|
12
|
|
You have been recommended
to us.
|
|
اگر جای شما بودم
|
13
|
|
If I were you. IF I were
in your shoes.
|
|
از جانب آقای ... به شما
معرفی شده ام
|
14
|
|
I have been
referred.(introduced,recommended)to you by MR....
|
|
اتوموبیل شمارة6 ازهمه
جلوتر حرکت می کند (درمسابقات )
|
15
|
|
Car no.6 is leading.
|
|
هواپیما در جهت شمال حرکت
می کرد
|
16
|
|
The aircrafts was flying
in a northerly direction.
|
|
چند به چندیم ? ( امتیاز
شما ری در بازی )
|
17
|
|
What is the score?
|
|
ممکن است دو کلمه حرف با
شما بزنم ?
|
18
|
|
May I have a word with
you?
|
|
اگر بچ? ها راهم حساب کنید
( بشمارید )?
|
19
|
|
If you count the children
too.
|
|
دم در شما را می خواهند
|
20
|
|
You are wanted at the
door.
|
|
|
|
|
من و زنم نوبتی ظرفها رو میشوریم
|
پرید توی صف ( خارج از نوبت
)
|
1
|
|
He jumped the queue.
|
|
خود را داخل صف جا زدن (
خارج از نوبت )?
|
2
|
|
To jump the queue.
|
|
|
|
|
گرفته شده از سایت
http://www.oktayenglish.com/